![]() |
![]() |
|
|
تموم می شه هر چی یه روزی ، یه جایی............. و ای کاش بدونم تو اون روز کجایی تو اون روز کجایی ببینی هنوزم............................ دارم تو نبودت، تو آتیش می سوزم شاید کنج این شهر توی یک خیابون..................... بیفتم یه گوشه زیر برف و بارون شاید هم یه روزی فقط اوج بگیرم....................... یه پنت هاس خوشگل تو یک برج بگیرم ولی هرجا باشم تو رو که ندارم.......................... تو هم که نباشی من هر روز خمارم خمارِ یه دردم، خمارِ نبودت................................. چطور میشه یکی تمامِ وجودت تو می شناسی من رو، میدونی چه جورم............ می خواستم بمونم نذاشت این غرورم یه بارم دلم خواست تو برگردی پیشم................. ولی راست گفتی من آدم نمی شم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 5:2 توسط بهنام مظاهری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 3:43 توسط بهنام مظاهری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 8:4 توسط بهنام مظاهری |
|
|
پنج سالِ دیگه زنده می مونم................پنج سال برای درد هام کم نیست زخمامو می بندم وَ می دونم................هیچ کس تو این پنج سال مرهم نیست پنج سالِ دیگه زنده می مونم................تا اینکه یک روز طاقتم طاق شه صبر می کنم تو انتظاری سرد..............تا این علف ها زیر پام باغ شه پنج سال و تو تنهایی سر کردم..............تا عادت هر روز و هر سال شه پنج سالِ دیگه زنده می مونم...............تا اینکه این تنهایی ده سال شه یک عمر تو تنهایی سر کردن ..............بسه واسه یک مردِ سی ساله مردی که یک سوم از عمرش رو...........به طاقتِ تنهایی می باله پنج سالِ دیگه توی یک خونه................یکی خودش رو خوب خوابونده مردی که کلتش توی دستاش و...............توی سرش یک تیر جا مونده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 9:0 توسط بهنام مظاهری |
|
|
توی تکرار این روزا............... منو محکومِ عادت کن از اینی که همیشه هست.............باهام بیشتر لجاجت کن منو نادیده بگذارو .................. بذار که خیسِ رویا شم ازم سبقت بگیر،دور شو.............بذار تنهای تنها شم فراموش کن که این آدم...............یه روزی همدمت بوده یه روز زخماتو می بسته.............یه روزی مرحمت بوده بزن نابود کن و بگذر..................همه امیدشو این بار بذار تا خوب داغون شه..............بریزه رو سرش دیوار نذار تابیدن چشمات...................به چشماش باز تکرار شه نذار از خواب هر روزش............... به خاطر تو بیدار شه بکش خط و نشوناتو................. بفهمه حد و مرزش رو یه جوری حمله کن سمتش............ببینی ترس و لرزش رو دلت از جنس سنگ باشه.............بزن بشکن وجودش رو باید انکار کنی هر روز.............قدمهاشو، حضورش رو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 7:27 توسط بهنام مظاهری |
|
|
یه بار دیگه باید پوست بندازم...بعد از 5سال این بدترینش بود...یعنی هست..باید دووم بیارم...مث همیشه...مث اون روزای نکبتی 5سال پیش.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 9:1 توسط بهنام مظاهری |
|
|
اینجا را هیچ کس بلد نیست...غار حرای من است. جایی که وحی بر من نازل می شود... وحی من خیال تو است که بی مقدمه می گوید عاشق شو به خواست او.. و من بی آنکه بلد باشم عاشقت می شوم. پنهانی ، هیچ کس نمی داند. دو سال میگذرد و هنوز هیچ کس جز تو نمی داند. تمام سختی هایت را به جان می خرم،بی آنکه امید داشته باشم به نگاهت.بی توقع. دلم آغوشت را می خواهد...کمی هم گرمی دستانت را... و از تمام دنیا همین برایم کافیست. به دینت در آمدم... به تو مومنم و هیچ وعده بهشتی هم در کار نیست. تنها مانده ام در این راه... هر روز سجاده ام را به سویت پهن می کنم و هزار رکعت از عشق می خوانم. تا شاید روزی... جایی... موقعی... معجزه ای شد... و تو آمدی و رستگارم کردی... و من تا آن روز به تو مومن می مانم...پاک و مطهر... کاش بیاید آن روز...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 9:16 توسط بهنام مظاهری |
|
|
در کربلا تا ظهر عاشورا.......................دشمن به رویت آب می بسته من روی خاک سرزمین تخت...................عشقم به رویم بوسه را بسته تو تشنه ماندی با گلویی خشک................من غرق اشکم،چشم هام ابریست تو پیش هفتاد و دو تن بودی...................من یک نفر هم در کنارم نیست میگن که تو تاریکی اون شب..................صد ها نفر از شرم تو در رفت گفتم کجا بودی که وقتی من....................تنها کسم تو روز روشن رفت در خیمه ات شیون هوا می شد................در خانه ام من مانده ام تنها سر می بریدند ظهر عاشورا..................او دل برید از من در این شبها
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 2:18 توسط بهنام مظاهری |
|
|
همیشه جبر می شوی.............و من اسیر احتمال تو یک کلام قاطعی...............و من خیالکی محال تو یک حضور جامعی..........به سطح ذهن گیج من در انتهای جاده ای...............که میرسد به پیچ من همیشه آرزوی من...............همیشه حس مبهمی که گاهی واضح و رسا..........و گاهی گنگ و درهمی تو بر فراز آسمان................پریده همچو یک عقاب تو یک حکیم چیره دست........که مرهمی بر التهاب تو یک بهشت حاضری...........نزول صرف نعمتی که حاکمی به حس من.............تو اصل عشق و رحمتی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 3:5 توسط بهنام مظاهری |
|
|
دلم یک شعر می خواهد که تو هر مصرعش باشی که هرجایی گمت کردم تو بیت بعد ، پیدا شی دلم یک شعر می خواهد که تو تا آخرش باشی بمونی تا "ت "ی تمّت توی شعر خودم جا شی نری از پیش من هرگز که این من باز تنها شه بمون توی همین خونه نمیخوام قفل در وا شه نمیخوام تیره روزی ها دوباره سایه بندازن تو که باشی همه درها به روی آفتاب بازن تو باشی هیچ جا غم نیست دیگه حال جهان خوبه دیگه این درد هر روزه به این سینه نمی کوبه تمام حرف من اینه فقط یک ثانیه برگرد ببینی اون که می خواستت تو این سالها چطور سر کرد فقط یک بار برگرد و توی این شعر با من باش نترس این شعر خیلی زود تموم می شه همه حرفاش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 3:2 توسط بهنام مظاهری |
|
|
رو صندلی سینما............................یه فیلم و یک قصه ناب تو غرق اون فیلمه شدی....................من غرق تو ، شبیه خواب تو رو به روی صحنه ای..........................خیره شدی و میخکوب صحنه من سمت توئه......................یه حس بکر،یه فیلم خوب یه فیلم که از سر تا تهش......................بازیگرش تویی فقط یه بازیه خیلی قشنگ.........................بدون کات ، بدون ظبط کنار دست من داری..................................نقشتو بازی میکنی تو سینمای زندگیم...............................تو یکه تازی می کنی یه نقش آس و تک داری........................یه فیلم عشقی درام رو دست این فیلم ندیدم....................همین و بس ختم کلام دلم می خواد تا آخرش ..............................کنار دستت بشینم نمی تونم صورتتو.....................................حتی یه لحظه نبینم اما درست یه جای خوب......................فیلم تو هم تموم میشه خوب می دونم که دیدنت ..........................دو باره آرزوم میشه یه صندلی با فیلم تو............................واسه همیشه بسمه صندلیا خالی شدن..............................یه ته بلیط تو دستمه .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 3:24 توسط بهنام مظاهری |
|
|
ای کاش بلد بودم..........................................تا عشق تو باشم ای کاش که می شد تا............................اونی که می خوای شم ای کاش که اون چشمات........................هر بار که می چرخید هر سمت که می افتاد...................................بازم منو می دید ای کاش که با موهات.............................می شد یه قالی بافت تو هر گل قالی........................................نقش تو رو انداخت ای کاش که اون دستات.................................محتاج دستام بود اونوقت تو این دنیا.............................هر چیز که می خوام بود اما درست انگار...........................................ما بین رویاهام یکی گذر کرد و....................................فهمید تو رو می خوام چیزی نموند باقی........................................من آرزوهام مرد هرکس که پیش توست.................................حق دلم رو خورد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 1:52 توسط بهنام مظاهری |
|
|
فقط با آرزوی تو...................شبی یک فال می گیرم برای بودن با تو......................شبی یک بار می میرم تمام فالها خوبند.........................همه تعبیر ها مثبت همیشه میرسد یوسف......به کنعان بعد از این نوبت تو میگی صبر باید کرد............غم هجران،خواهد رفت همیشه صبر کردم تا............نهایت آن که باید رفت مرا دلخوش نکن حافظ.............حقیقت را به من بسپار بگو هرگز نمی آید.................به دیدارم دگر آن یار .......... تیر 90 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 3:34 توسط بهنام مظاهری |
|
|
پلک ها سنگینند......................راه ها نا رفته چشم ها خاموشند...................رنگ و رو ها رفته قلب ها می لرزند......................عشق ها مقروضند غصه ها مهمانند.......................درد ها هر روزند روزگار می افتد..........................از پس این تقویم از دیار خورشید.......................ما غروب آوردیم تن به فردا دادیم.......................سالهاست عریانیم این دلیل شرم نیست..............تا ابد گریانیم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 3:29 توسط بهنام مظاهری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 2:1 توسط بهنام مظاهری |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 1:58 توسط بهنام مظاهری |
|
|
تمام جاده برگشته..................................از این راهی که تو میری
مگه کی آخر جادس.................................که تو بی وقفه پیگیری رکورد راه رفتن رو.....................................زدی. اسم تو اول شد ولی انقدرتند رفتی...................................که پاهای تو تاول شد بدون کوله بار رفتی...................................تو از من هم گذار کردی تمام بار و بن هاتو.....................................رو دوش من سوار کردی ببین این سالها رد شد...........................ولی این زخمها تازس تو از هرجا که برگردی.................................همونجا آخر جادس از اینجا پر زدی اما...................................بمون تو مقصد بعدی تو این راه تنها نیستی............................تو هم همسفر دردی
............................ ب . م ۱۳/۱/۹۰ |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 4:37 توسط بهنام مظاهری |
|
|
از اون لحظه که تو رفتی......................................تمام زندگیم بد شد تو پیدا نیستی بازم.........................................ببین امسال هم رد شد هنوزم عکس تو اینجاست.................................روی دیوار این خونه هنوزم خاطرات تو.............................................تو ذهن من فراوونه می دونی عید امسالم......................................بدون تو به سر کردم تمام سیزده ها رو............................................بدون تو به در کردم می گفتی تنهایی خوبه.......................................گذشتن از من آسونه رفیقام پیش من هستن.....................................من و تنهایی و خونه فقط یک ثانیه برگرد......................................... ببینم برق چشماتو دوباره جون بگیرم تا............................................. دوباره بازگشت تو
... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 5:44 توسط بهنام مظاهری |
|
|
با شما ام ای روزهای با گلهء روزگار رفته...روزهایی که سوارتان را به خاک انداختید....اینجا ... در برزخ مردگی...با شما ام ای لشکر اتفاقات ناگوار .... با چه هوسی اینطور تازیانه می زنید....به مردی که پشت سنگر غرورش نشسته...زیر سایه اش....مردی که از روزها افتاد....با تو ام ای آفتاب حق به جانب....این چنین فرو نریز بر سرم...مگر نمی بینی عرق شرم می ریزم...با تو ام ای هوای مسموم روزمره...خیلی وقت است تو را استشمام می کنم...این چنین در برم نگیر...استخوان می شکنی بی مروت... خیلی وقت است کسی از اینجا رد نمی شود....من مانده ام با لنگه ای کفش که می گویند اینجا نعمت است.... هنوز نمی دانم به کدامین گناه ناکرده افسار این روزهای وحشی از دستم جدا شد...هنوز نمی دانم ... روزها رفتند اما شاید شبی از اینجا گذر کرد...در تاریکی اش پنهانم کرد و از اینجا شبانه رفتم...شبی که سحر نشود...سحرش نرسد و پشت کوه هایش بمیرد .... شاید هم اینجا ماندم ....تا مرگ...شاید گلهء دیگری از روزها از اینجا گذر کرد و لاشه ام را لگد مال کرد و رفت...
.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 1:25 توسط بهنام مظاهری |
|
|
فقط تو فکر تو هستم............................به عشق تو مسلمونم دارن بیرون اذون می گن.......................ولی من از تو می خونم من هرشب با همین اشکا....................وضوی عشق می گیرم برام آغوشتو وا کن..........................پس از غسل تو می میرم همه حرفاتو از حفظم.........................واسه هر روز یک سوره ببین تا کعبهء چشمات........................می یام حتی اگه دوره یه تسبیح توی دستامه.....................که با اون عشق میشمارم با هر دونه که می افته .....................یه بار می گم دوسِت دارم بگو قٍبلت کدوم ور بود........................کدوم راهه صراط تو که ذکرت روی لبهامه........................ و لا الهَ اِلا تو اگه از برق چشم تو............................یه تیر تو قلب من جا شه فقط وقتی بیرون می یاد..................که چشمام رو به تو باشه دیگه صبری نموند باقی....................منو مشمول طاقت کن ببین سیرم از این دنیا.................برام زودتر قیامت کن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 10:39 توسط بهنام مظاهری |
|
|
شبیه نور تابیدی ......................چه گرمایی به من میدی یه خورشید از جهان رفته.................تو انگار جاشو دزدیدی وقارت مثل یک کوهه......................نگات طوفان اندوهه آره آغوش تو امنه..........................تن تو کشتیه نوحه از آغوشت رهام کن تا.......................بفهمم این یه رویائه بذار غرق شم توی عشقت..................که عشقت مثل دریائه از آغوشت رهام کن تا...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 18:18 توسط بهنام مظاهری |
|
|
خیلی وقت است که دیگر تا مطمئن نشوم پولی در کار است دست به نوشتن نمیبرم. قلم به دست مزدور نیستم اما خب زندگی خرج دارد. اینبار اما حسی بیشتر از دلتنگی سراغم آمد تا شروع به نوشتن کردم و آن چیزی که وادارم کرد این چند سطر مجانی را بنویسم این خبر بود " چلچراغ توقیف شد " چلچراغ برای من و خیلی های دیگر فقط یک مجله نبود. یک نسل بود...یک دهه بود... یک دهه پر از اتفاق و شاید پر حادثه ترین دهه در صد سال اخیر...بگذریم... این که چه روزهایی زیر برف و باران با پای پیاده از این دکه به آن دکه رفتیم تا چلچراغ گیرمان بیاید یک حس مشترک است...این که جه روزهایی با شوق و ذوق شب نشینی های ابراهیم رها را برای پدر و مادرمان خواندیم هم یک حس مشترک دیگر... روزهایی که چلچراغ در دست گرفتیم و پشت چشم نازک کردیم برای دوستان و اطرافیانمان که " ای بابا چلچراغ نخوندی تا حالا؟" و بعد هم پز روشنفکری نا بالغمان را می دادیم و می رفتیم. روزهایی که زنگ میزدیم و نامه می نوشتیم برای شرمین تا بخواند و اسممان را چند هفته بعد ببینیم.. خیلی ها از اول بودند. میرمیرانی...رها ... خوش خو... سجاد ... ژوله...ضابطیان...صدری...بزرگمهر و آن یکی بزرگمهر... خیلی ها هم بعدا آمدند... جلال سعیدی...سهیل سلیمانی...صدرا بکتاش...شروین خدا بخشی...رسول ترابی...شیوا آبا...علیرضا میر اسدالله...پریچهر باقری ... آیدا عزتی...المیرا حصارکی...شیما شهرابی ... مسعود مرعشی... نیما سیروس کبیری...پویان امیری...مقامی کیا...شهرزاد همتی...دهقانی و.... خیلی های دیگر و من. آمدیم و چلچراغی شدیم و باز هم پشت چشم نازک کردیم برای دیگران که ببین من چلچراغی هستم... بی انصاف نباشیم . از چلچراغ در دوره های مختلف به همه ما چیزهایی رسید... از معروف شدن گرفته تا کار در نشریات دیگر و ورود به صدا سیما و فلان شبکه ماهواره ای و عکس های دسته جمعی با خاتمی و ... هزار تا موقعیت دیگر که خودمان هم خبر داریم... اما به مرور یادمان رفت چلچراغمان را...یادمان رفت که همه ما از کجا شروع کردیم و بعضی هایمان برای همین چلچراغ هم پشت چشم نازک کردیم و خودمان را دست بالاتر گرفتیم و همان مثال معروف که : پیف پیف دنبالم نیا بو میدی" امروز که نگاه میکنم چه از قدیمی های چلچراغ... چه میانی ها و چه جدیدها هر کدام برای خودشان یلی شده اند در مطبوعات و مطمئن هستم که همه ما در پس ذهنمان به چلچراغی بودنمان افتخار میکنیم...اما... اما ... خیلی هایمان از هم جدا شدیم و پشت هم لعن و نفرین می کنیم هم را... خبر توقیف چلچراغ تقریبا همه نویسنده های قدیم و جدید را به چلچراغ کشاند و خیلی ها یمان تازه یادمان افتاد هویتمان را...گریه کردیم...برای یک دهه عمرمان که با این مجله دوست داشتنی گذشت.. چلچراغمان را بستند...توقیف کردند یا هر کوفت دیگری...اما همه ما هنوز هستیم و هنوز هم خیلی هایمان هرچی داریم از چلچراغ است... هنوز هم به چلچراغی بودنمان افتخار می کنیم و هنوز هم وقتی کسی سابقه کاریمان را میپرسد اولین اسمی که میگوییم چلچراغ است...هنوز هم پشت چشم نازک می کنیم برای خیلی ها...اما یادمان باشد که چلچراغ آقای خلیلی نیست...هوتن ابولفتحی نیست...خوش خو و ژوله و میر میرانی هم نیست که بخواهیم بگوییم من با فلانی مشکل دارم( گرچه شخصا همه اینها را دوست دارم )...چلچراغ همیشه چلچراغ دوست داشتنی خودمان بوده و هست...حتی اگر دیگر نباشد... بیایید برای هم دیگر پشت چشم نازک نکنیم هوای هم را داشته باشیم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 3:21 توسط بهنام مظاهری |
|
|
چقدر دلم برایت تنگ شده بانو...چقدر چشم انتظارتم که بیایی....کسی چه می داند ، شاید یک روز با باران بیایی شاید هم با برف...نه اما ، صبر کن ، میدانم که محالی...می دانم که نمی آیی...شاید که نه ، حتما دیگر نمیبینمت...فقط کاش مهری را که در دلم گذاشتی را با خود می بردی...سخت است نگه داشتن تحفه ات بانو...سخت است... بانو باختم به نگاهت...باختم و باختم را قبول کردم...بی همهمه ، بی اعتراض ، بی دلخوشی...حس بازندگی اما در من مانده...سرم پایین است و بدون هیچ حرفی میروم...بانو اگر بدانی دیگران چه میکنند...اگر بدانی چه سخت است تحمل کردنشان...تحمل بی مروتیشان...تحمل نیت های شومشان ، و نگاههای از سر غرورشان...گویی هیچ وقت نباختند...بانو دلم برایت تنگ شده اما بی حسم...بی تفاوت به همه چیز و گاهی فقط یک قطره اشک از چشمانم می آید و تمام. بانو ... بانو...بانو زندگی چقدر تراژدیک است...بی هیچ فرازی..فقط فرود است و فرود است و فرود...بانو باختن حس خوبی نیست...کاش هیچ وقت نبازی..کاش مثل من نشوی..کاش هیچ کس مثل من نشود...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 2:43 توسط بهنام مظاهری |
|
|
خودم باورم نمیشه اینو تو ۱۷ سالگی گفتم!!!!!!!!!!!!!!!
من در سکوت لحظه ها در ازدحام واژه ها
می سازم از چند کلمه شعری پر از خاطره ها
سرگیجه های بی امان فلسفه گنگ زمان
توهم یک خاطره تصویری از رنگین کمان
پکهای سنگین و چه سود از رقص تاریکی و دود
پیچیده ام در کاغذی می سوزم از عمق وجود
اندیشه های بی ثبات له شده زیر ضربات
فنجانی از قهوه تلخ تردید بین کلمات
کتابهای پر غبار گنجینه هایی از شعار
دستنوشته های باد درخت بی برگ چنار
رنگ کبود زندگی یا سرخی شرمندگی
سبز نیستند این روزها زردی و از یاد رفتگی
................................................................................ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 2:41 توسط بهنام مظاهری |
|
|
دوستی می گفت اگر فلانی را وسط اتوبان لختش کنند و پولهایش را بدزدند و کتکش بزنند به اولین آدمی کهزنگ میزند تویی چون تو بهترین رفیق فلانی هستی! گفتم اگر وسط اتوبان به او 2 تا کیسه طلا بدهند باز هم اولین نفری هستم که با من تماس بگیرد؟؟ برای بعضی ها رفیق خوب رفیق دوران سختی است و دوران خوشی رفیقهای ذیگر را میطلبد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 2:53 توسط بهنام مظاهری |
|
|
بر ميخوردن جلو چشمام ورقا براي بازي
وقتي رو به روم نشستي زير لب گفتي مي بازي
دست اول شدي حاكم منم از دست تو غافل
دست تو آساي رنگي دست من يه رنگ همه دل
شاه بازي من نبودم تو منو كردي يه سرباز
ولي انگار دل سرباز عاشق بي بي شده باز
ورقام دونه به دونه همه تسليم تو ميشن
همه برگاي بازي از حكومت تو ميگن
همه آساي دستت هي ميفتن جلو چشمم
كت ميشم تو بازيه تو ميپيچه صدات تو گوشم
راس ميگفتي كه ميبازم دست تو از هر سه رنگ بود
ولي تو بازيه با تو دست من دله يه رنگ بود
كاش همون اول بازي دستو جا ميزدم اين بار
ولي حاكم كه تو باشي گيجه گيج ميشم من انگار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 18:53 توسط بهنام مظاهری |
|
|
در زندگي گاهي با آدمهايي رو به رو ميشي كه در نگاه اول خوب به نظر ميان و سعي ميكني كه هرجوري شده از هر طريقي بهشان كمك كني.اما بعد از مدتي ميفهمي كه اين آدمها فقط در مواقعي كه ضعيف هستند خوب به نظر ميان و امان از روزي كه پر و بال بگيرن.وقتي اعتماد به نفسشان تكميل ميشود رفتارها و كارهايي ميكنند كه منزجر ميشي و به مرز تهوع ميرسي حس ميكنم ضعيف بودن بعضي ها بي دليل نيست و خدا حتما از عمد به اونها چيزي نداده.اما وقتي ميخواي به كسي كمك كني چه جوري بايد بفهمي كه استحقاقشو داره يا نه؟ از كجا معلوم كه كمي بعد نا اميدت نكنن؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 13:32 توسط بهنام مظاهری |
|
|
پر حرفاي نگفتم.......................پر زخمايي كه تازن همه آدماي اين شهر................پيش چشمام رنگ ميبازن واسه لحظه های موندن.............اسم خوب تورو خوندن خالیه فرصتم انگار.....................منو از پیش تو روندن
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 1:43 توسط بهنام مظاهری |
|
|
پر حرفاي نگفتم............پر زخمايي كه تازن همه آدماي اين شهر.....پيش چشمام رنگ ميبازن |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم خرداد 1389ساعت 16:4 توسط بهنام مظاهری |
|
|
اواسط پاييز ؛ نزديکای غروب ؛ رو به روی دريا ايستاده بودم . هوا سرد بود و دريا طوفانی . چشمامو ريز کرده بودم و به موجهايی که به ساحل پنجه مينداختند نگاه ميکردم . به سرم زد که برم تو آب ؛ همينکار رو هم کردم . همينطوری با لباس رفتم . آب تا زير زانوهام رسيده بود که به خودم گفتم برای چی داری ميری ؟ چند لحظه صبر کردم تا فکر کنم . بعد به خودم گفتم ميرم تا داد بزنم : تا فرياد بزنم تا عقده های دلم رو خالی کنم . به راهم ادامه دادم وقتی اب تا زير گردنم رسيده بود گفتم خودشه : همينجاست .دهنمو که باز کردم تا داد بزنم يک موج محکم با مشتش کوبيد تو صورتم . بلند شدم .وقتی ميخواستم دهنمو باز کنم شنهای زير پام خالی شد . آب تا بالای سرم رسيده بود و من مثل سگ دست و پا ميزدم . بالاخره خودمو به سطح آب رسوندم .اما وقتی ميخواستم فرياد بزنم هرچی آب بود رفت تو گلوم ؛ انگار دريا ميخواست خودشو خالی کنه تو حلق من .چشمام داشت سياهی ميرفت . وقتی چشمامو باز کردم نور خورشيد مثل سوزن رفت تو مردمک چشمم . اطرافم رو نگاه کردم .توی ساحل بودم ؛ لباسام گل خالی شده بود . بلند شدم .کنار پام جسد يه بچه قورباغه افتاده بود .با نوک چوب جسد ليز قرباغه رو بلند کردم . شکمش باد کرده بود معلوم بود زيادی آب خورده . تو چشماش نگاه کردم و گفتم تو هم مثل من يه ياغی احمقی . چوب رو انداختم زمين و به دريا نگاه کردم ؛ آبی آبی بود آروم آروم . به دريا تعظيم کردم و به راهم ادامه دادم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 16:56 توسط بهنام مظاهری |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
عاشقانه ها طنز نوشته ها سرگیجه ها داستان زندگی |
|
RSS
|