
روز اول: هیچ اتفاقی نمی افتد
روز دوم: هیچ اتفاقی نمی افتد
روز سوم: باز هم اتفاقی نمی افتد
این هم کمیک استریپی از ساسان خادم
۱: چسب خوردم به زندگی سگی ( از نوع دو قلوش) ول کن ماهم نمیشه این بد بیاری. هی کله آدم رو میکنه زیر آب و هی ول میکنه. تا میخوای بیایی نفس تازه کنی باز میکنت تو آب. تازه جالبیش اینه که لا مذهب خفمون هم نمیکنه که بمیریم حداقل. تکلیفمون رو هم مشخص نمیکنه که. همینطوری حال میکنه کلا . هر هر هم میخنده تازه!
۲: تا چند وقت پیش فکر میکردم شغل خوبی دارم اما الان میبینم که چند وقت پیش بیخود فکر میکردم .
۳: نه آخه خداییش یکی پیدا نمیشه بهم بگه آخه نونت کم بود آبت کم بود که از این کارا میکنی؟که اونوقت منم بگم آره هم نونم کم بود هم آبم حرفیه؟
۴:به جان خودم بعضی وقتا به خودم میگم خیلی الاغی ( البته میدونم این توهین بزرگی به جناب خر است)
۵: حالا باز خوبه یکی هست دوزار به فکرمونه ( اسمش رو نمیگم که یه وقت خدایی نکرده ریا نشه )
۶: به قول محسن امامي آقای خدا حواست اینورا هم باشه.
۷: همین.
شاید جور دیگر باید دید ...
شاید جور دیگر باید زیست...
شاید...
بی خیال بابا بیا بریم چاییمون رو بخوریم.
بهنام مظاهری
هفته نامه چلچراغ ـ شماره ۲۷۸ـ
ويروس زنده بهگور
بعد از شنيدن حرفهاي دكتر عليجاني و حسينعلي شهرياري نماينده و عضو كميسيون بهداشت و درمان تصميم ميگيريم به يكي از روستاهاي حومه شهريار كه اكثر مرغداريهاي كشور در آنجا هستند سري بزنيم تا از وضعيت آنها باخبر شويم.
پشت در شركت كشت و صنعت ... ميايستم. از درز در كه به داخل نگاه ميكنم، هيچ شباهتي بين اينجا و يك مرغداري نيست. داخل حياط لودري مشغول كندن زمين است و كف حياط پر از كيسههاي آهك است. زنگ در را ميزنم و ده دقيقهاي طول ميكشد تا در را باز كنند. پسر جواني با لباس خاكي پشت در ظاهر ميشود و ميگويد: چه كار داري؟
-اينجا مگر مرغداري نيست؟
«قبلاً بود، ولي الان ديگر هيچ مرغي اينجا نميبيني. با كي كار داري؟ نميتواني بيايي داخل»
برايش توضيح ميدهم كه خبرنگارم و ميخواهم وضعيت مرغداري را ببينم. هنوز جملهام تمام نشده كه ميگويد: «خبرنگار هم باشي نميتواني بيايي داخل، اينجا قرنطينه است.» وقتي اصرارم براي وارد شدن به محوطه ميبيند، ميگويد: «من اينجا كارهاي نيستم. صبر كن مسئولش را صدا كنم.»
چند دقيقه ديگر منتظر ميمانم تا بالاخره مرد ميانسالي در را باز ميكند. چهرهاش رو به زردي ميزند و خيلي آشفته به نظر ميرسد. از او ميخواهم كه اجازه ورودم را به مرغداري بدهد، سرش را تكان ميدهد و ميگويد: «به من دستور دادند كه هيچ رفت و آمدي اينجا نباشد. اينجا قرنطينه است. خود من هم الان پانزده روز ميشود كه حق بيرون رفتن از اينجا را ندارم، باور كن هنوز زن و بچهام را نديدم. اصلاً نميدانم بيرون چه خبر است» چطور؟ اين را كه ميگويم سرش را به علامت تأسف تكان ميدهد و ميگويد: «مگر از اين ويروس زهر ماري چيزي نشنيدي. همين آنفولانزاي مرغي كوفتي كه بدبختمان كرده.»
تنهايي؟
«من و سه چهار تا كارگر ديگر تو اين مدت رنگ بيرون را هم نديديم و هيچ كس هم به دادمان نميرسد. الان دو روز هستش كه غذا هم نخورديم. چند روز پيش يك وانت از جاده رد ميشد كه فقط توانستيم چند كيلو خيار و گوجه ازش بخريم، تلفنهاي اينجا هم كه قطع شده و حتي از زن و بچهام هم خبر ندارم.»
- يعني الان مرغهاي اينجا آلودهاند؟
«ديگر مرغي نمانده. همه را كشتيم، مگر لودر را نميبيني اينجا.»
- مگر همينجا دفنشان ميكنيد؟
«آره ديگر. چاله ميكنيم و زنده زنده مياندازيمشون داخل چاله و رويشان را با آهك ميپوشانيم. تنها راهي كه آنفولانزا را از بين ببريم همين است. اين ويروس نه با سر بديدن ميپرد نه با آتش زدن. حتماً بايد آهك بريزيم. يك عمر اينجا دارم جون ميكنم و الان برام عين يك كشتي غرق شده ميماند كه فقط برجكش از آب بيرون مانده. كلي براي اين جوجههايي كه الان داريم خاك ميكنيم زحمت كشيدم، آخرش هم هيچي.»
- حالا فكر ميكنيد تا كي اينجا حتي قرنطينهايد؟
«نميدانم، ولي بالاخره يكي پيدا ميشود بيايد سراغمان. پسرم برو، نميتوانم راهت بدهم برو پي كارت.» و در را ميبندد. اين جاده پر از مرغداري است.
چند دقيقه بعد جلوي مرغداري ديگري هستم كه حداقل چندين برابر مرغداري قبلي است. روي در اصلي اطلاعيهاي از طرف مديريت مرغداري نصب شده و از كارگران خود خواسته است كه به هيچ عنوان از محوطه خارج نشوند و با كارگران مرغداريهاي ديگر تماس مستقيم نداشته باشند.
زنگ را ميزنم و نگهبان مرغداري در را باز ميكند و بعد از اصرار فراوان، من را به داخل راه ميدهد. «الان تقريباً چهل روز ميشود كه ويروس بين پرندهها شيوع پيدا كرده. تمام مرغداريهاي اين منطقه هم الان آلوده شدند و خيليهايشان در حال معدوم كردن جوجههايشان هستند.» اينها را نگهبان مرغداري ميگويد كه بعداً ميفهمم اسمش مجيد است و نزديك به دو سال است كه اينجا كار ميكند.
- اينجا چند تا جوجه داريد؟
«كلاً در اين مرغداري صد و چهل هزار تا جوجه مادر پرورش ميداديم كه الان ديگر فكر كنم همهشان معدوم شدند.»
- خسارت اينها را كي ميدهد؟
«خسارت را كه بيمه بايد بدهد، ولي خودمان هم هنوز اقدامي نكرديم. فكر كنم وضعيت اينجا تا بعد از عيد همين باشد.» از مجيد ميخواهم كه من را به محل دفن كردن جوجهها ببرد. «آنجا الان از بهداشت آمدند مستقر شدند و خودمان هم نميتوانيم برويم آنجا. تو هم بهتر است ديگر بيشتر از اين اينجا نباشي. چون اگر متوجه شوند من هم ميروم پيش بقيه اخراجيها.»
- مگر كسي را هم اخراج كردهاند؟
«آره بابا، همه مرغداريها كارگرها را اخراج كردند و فقط نگهبانها را نگه داشتند. وضعيت بدتر از اين حرفها است.» از مجيد خداحافظي ميكنم و دستم را به سويش دراز ميكنم كه باخنده ميگويد: «باهات دست نميدهم كه آنفولانزايي نشوي.»
محض خدا هم که شده یک بار دیگه زنگ بزن
نشکن دل کوچیکمو انقدر اونو با سنگ نزن
من که واسه تو همیشه به این در اون در میزدم
هر وقت که غمگین میشدی زودی بهت سر میزدم
چرا چی شد که یکدفعه از بودن من سیر شدی
نکنه یه وقت نگی بهم از دست من دلگیر شدی؟
یه وقت نری از پیش من بری باهام قهر بکنی
میترسم آخرش برام زندگی رو زهر بکنی
محض خدا هم که شده یک بار دیگه زنگ بزن
نشکن دل کوچیکمو انقدر اونو با سنگ نزن

وقتی در رو برات باز کردم ديدم تمام دست و پاهات گلی شده . موهای لخت قهوه ايت تا روی ابروهات پايين اومده بود و به صورتت يه حالت اخم کرده داده بود . هفته ديگه پنج سالت تموم ميشد و دقيقا هم از رفتن مادرت چهار سال ميگذشت . با اينکه خيلی با اون قيافه کثيف و گليت با نمک شده بودی اما بازم دستت رو گرفتم و طوری که انگار از دستت ناراحت بودم بردمت طرف حموم و با لحن جدی بهت گفتم خودتو خوب بشور .
وقتی دوش حموم رو باز کردی رفتم و روی کاناپه لم دادم و با صدای شرشر آب توی خاطراتم غرق شدم. ياد مادرت افتادم . همه چيز به وضوح از جلو چشمام ميگذشت . اون روزی رو به ياد اوردم که برای اولين بار مادرت رو توی کوه ديدم . وقتی پاش لغزيد و داشت از صخره می افتاد . من پريدم و دستشو گرفتم و چشمام تو چشماش افتاد و قلبم لغزيد .
يادم اومد روزی رو که مامان بزرگت با ازدواجمون مخالفت کرد و من سر حرفم موندم. يادم اومد وقتی که ميخواستيم برات اسم انتخاب کنيم. وقتی جفتمون با هم گفتيم : بهار!
حالا وقتش بود که اون لحظه فراموش نشدنی از جلو چشمام بگذره . اون لحظه که مادرت مثل هميشه منو بوس کرد و گفت دوستت دارم . بعدشم از پام يه بشکون گرفت و گفت ظرفها رو بشور تا من از کلاسم برگردم . منم مثل هميشه فقط تو صورت قشنگش نگاه کردم و يه خنده کوچولو بجای دوستت دارم تقديمش کردم .
هيچ وقت يادم نميره وقتی داشتم آخرين بشقاب رو ميشستم تلفن زنگ زد و يه صدای خش دار از پشت تلفن بهم گفت که مادرت تصادف کرده . بشقاب رو ول کردم و با همون لباس خونگی تا خود بيمارستان سگ دو زدم . اما کار از کار گذشته بود.
حالا ديگه کلتو از در حموم بيرون اوردی و داری ميگی : بابايی حولمو بده

بزرگمهر حسین پور همین امشب مهمان برنامه دو قدم مانده به صبح بود ... بزرگمهر حسین پور حتی مقابل دوربین هم دست از شوخی های بامزه اش بر نداشت ... بزرگمهر حسین پور همین امشب رسما اعلام کرد که دیگر علاقه ای به کمیک استیریپ کشیدن در مطبوعات ندارد و من چقدر ناراحت شدم که دیگر وقتی صفحه آخر چلچراغ را باز میکنم قهقهه نمیزنم از خنده.
اما بزرگمهر هرکجا که هستی سرت سلامت باشد و ممنون از اینکه شش سال مرا خنداندی


